ارسال توسط نــاهـــــیــد

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...
یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .
فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!
پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...
پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!
قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .
فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .
پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟
فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!!
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...
سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :
آماده ............. هدف ......
در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...
آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!
تاریخ: جمعه 25 مرداد 1392برچسب:
داستان,
داستان آنلاین,
سرباز,
فرمانده,
سربازان ناپلئون,
حمله ناپلئون,
حمله به روسیه,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
سربازان روسیه,
سربازان قزاق,
ارسال توسط نــاهـــــیــد

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است
ارسال توسط نــاهـــــیــد
خسته و كوفته مي رسم خانه. بوي غذا در فضا پيچيده است و هر لحظه بر شدت گرسنگي ام مي افزايد. وقتي بشقاب غذا را روي اوپن مي بينم مستقيم به طرف آن حمله ور مي شوم. اولين قاشق را كه مي خورم طعم دودي برنج مرا ناخواسته به سال هاي گذشته مي برد و خاطره سفر شمال را در ذهنم زنده مي كند. ويلاي زيباي كنار دريا. ياد لحظاتي كه بعد از كلي تفريح كه ديگر جان در بدن نداشتيم بوي برنج دودي مادر مشام ما را نوازش مي كرد.
مرور خاطرات شيرين آن روزها خوردن برنج دودي را با ولع هر چه بيشتر برايم همراه ساخته بود. در اين لحظه فكر كردم كه چطور آن روزها به اين كار ارزشمند مادر پي نبرده بودم. ما دنبال بازي و شيطنت بوديم و تا گرسنه مي شديم شكم خود را با آنچه مادر با زحمت درست كرده بود آرام مي كرديم. چرا من متوجه نبودم كه مادر هم مثل ما نياز به تفريح و نشاط داشته اما به خود رنج غذا پختن داده است تا ما اوقات خوشي داشته باشيم.
با خود قرار گذاشتم كه در اولين فرصت دست او را بعد از اين همه ناسپاسي ببوسم. هرچند تا به حال به خودم جرات چنين كاري را نداده بودم اما اين نهايت نمك به حرامي بود اگر بعد از اين همه سال، حق فرزندي را به جا نياورم و از يك بوسه ناچيز امتناع كنم.
فكر مي كردم كه بهتر است وقتي همه دور هم جمع هستيم اين كار را انجام دهم تا سختي آن در نظر آن ها هم كمرنگ شود.
شب كه سفره شام پهن شد سر حرف را باز كردم. همه در حال خوردن بودند و من با اين احساس كه همگي از خوردن برنج دودي لذت مي برند شروع كردم به تعريف از آن. مادر گفت: بس است غذايت را بخور. خودم مي دانم خيلي خوشمزه شده است لازم نيست مسخره كني. من با تعجب گفتم: مادر من جدي مي گويم. ظهر كه اين برنج را خوردم ياد شمال افتادم. ياد برنج دودي هايي كه آنجا مي پختي. خيلي وقت بود كه ديگر برنج دودي نخورده بودم. واقعا خوشمزه بود. دستت درد نكند. نه فقط به خاطر امروز بلكه به خاطر تمام روزهايي كه زحمت تو را درك نكردم. حالا مي خواهم دست تو را ببوسم.
يك لحظه حس كردم همه دست از غذا كشيده اند و با نگاهي تحقیر آمیز به من زل زده اند. بي توجه به رفتار آن ها به طرف مادر رفتم تا دستش را ببوسم. اضطرابي مبهم به جانم افتاد. گرماي دست مادر را روي لب هايم حس كردم. لحظه اي نگذشت كه صداي خنده جمع بلند شد. سقف دهان آن ها نمايان بود. ناخواسته رگ جوشم بيرون زد و با شدت پرسيدم: چه شده؟ صحنه خنده داري بود؟ كجايش خنده داشت كه اينطور به هوا پريديد؟
مادر حرفم را بريد و گفت: عزیزم برنجي كه تو خوردي دودی نبود فقط کمی سوخته بود.
ارسال توسط نــاهـــــیــد
پسرک دست هاشو ها کرد و گذاشت زیر بغلش ، لپ هاش خون افتاده بود ، منو که دید دوید جلو و گفت خانم می خوای فالت بگیرم ، پسش زدم و گفتم نه جونم ، انگار کسی به دلم چنگ زد ، لایه ای از اشک چشمم را پوشاند همه جا تارشد ، نور لامپ های سر در بازار کش آمد و بر ماتی اطراف افزود، گذشته مثل باد خودش را ریخت تو سرم ، خیلی با خودم کلنجار رفته بودم تا فراموش کنم که کی و چی بودم ، اما فایده نداشت ، خاطرات تلخ آن دوران با دیدن پسرک از قبر بیرون آمد و سیخ سیخ جلوی چشام راه می رفت ، صداش کردم فکر نمی کرد که صداش کنم ، با تردید برگشت و امد پیشم ، صورتش حسابی یخ کرده بود ، صدای بهم خوردن دندان های ریزش را می شنیدم ، زیپ باز کاپشنش مثل گرگ سرما را می بلعید و فرو می داد ، پرسیدم اسمت چیه ؟ ، بدون معطلی گفت ناصر خانم ، گفتم ناصر چی ؟ گفت : ناصر گله داری ، خانم می ذاری فال بگیرم به جون عزیزمون بلدیم . خودمو توی چشماش می دیدم زیر باران یه بچه نه ساله بی پناه ، از گرسنگی گوشه پیاده رو ولو شده بود ، داشت از دل درد به خودش می پیچید ، عابرها به کنارش که می رسیدن یقه بارونی هاشون را بالا تر می دادن و تند می کردن ، دست شو گرفتم گفتم ناصر چند سالته ؟ دستش مثل یه گوله برف سرد بود ، سرماش دوید تو تنم ، بی اختیار یاد جسد مادرم وسط هال افتادم که مثل چوب خشک و سرد بود ، دستشو کشید و گفت نه سال نمی خوای فال بگیرم چرا اذیت می کنی ، وقتی می گفت چرا اذیت می کنی صورتش مثل فرشته ها شد ، دستمو بردم جلو گفتم بگیر ، آب دهنشو قورت داد و گفت : خانم شما آینده درخشانی دارید همش براتون خوب می یاد اما باید مراقب باشید یه غریبه سر راهتون هست که خیلی بدجنسه ...درست همین حرفا را می زدم ، نباید بذارید بهتون نزدیک بشه ، شما خیلی ساده اید انقد بهتون ظلم کردن ولی خدا می خواد به واسطه شما چشم همه را کور کنه... انگشت های کوچکش را با مهارت توی خطهای کف دستم می کشید و می گفت خانم گمشده ای دارین همین روزاست که چشمتون روشن بشه ...این را درست فهمید گمشده دارم اما نمی یاد...گفتم دیگه بسه ناصر چقد بدم ، تند گفت خانم نمی خواین بختتون را باز کنم؟ گفتم نه همین فال چند؟ گفت چون شمایید دویست تومان ، یک هزاری گذاشتم کف دستش و گوشه خیابان تنها ولش کردم ، شب سردی بود ، اون شبم سرد بود فقط باران هم می بارید . . .
ارسال توسط نــاهـــــیــد
دخترک از راه رسید کفش های کهنه اش را با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد و بی توجه به نگاه های ترحم آمیز مادر و تأسف بار پدر، به اتاقش پناه برد و در را محکم پشت سرش بست... به همه کس و همه چیز بد و بیراه می گفت. از همه متنفر بود حتی از خودش!
نمی دانست چرا باید کفش های او کهنه باشند و کفش های دختر همسایه شان نو!
دخترک از زمانی که به این خانه نقل مکان کرده بودند حالش این چنین شده بود. خانه ای که تقریباً در محله ای بالاشهر بود و تمامی مردمش مرفه و ثروتمند بودند. آنجا خانه ای سازمانی بود که به دلیل کار پدر به آنها داده شده بود.
او تا قبل از این در محله ای زندگی میکرد که همه از جنس خودش بودند... مثل خودش لباس می پوشیدند... حرف میزدند... و او هیچ گاه کفش نویی نمی دید که متوجه کهنه گی کفش های خودش بشود. اما حالا... صحنه ای که هر روز از دیدن آن رنج می کشید، شمردن کفش های متعدد و زیبای دختر همسایه شان بود...
کفش های زیبایی با رنگ هایی روشن که روی هیچ کدامشان نشانی از کثیفی و گرد و غبار دیده نمی شد. همیشه برق تازه بودن کفش ها در چشم های دخترک منعکس میشد و اشک های حسرتش را بر گونه اش جاری می ساخت.
((((( بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید )))))
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
ارسال توسط نــاهـــــیــد
پسری، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد...
پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است
ارسال توسط نــاهـــــیــد
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود
ارسال توسط نــاهـــــیــد
نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه

“چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…
چقدر خوبه مثبت ديدن…
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم”
هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
- خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
- خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.
رسید خونه.زنگ زد.همين كه داشت عرق صورتش رو پاك مي¬كرد،مادر در رو باز كرد و گفت:
- سلام،چي شده؟
محسن لبخند تحميلي روي لباش جاري كرد و گفت:
- س¬.....سلام مادر،هيچي آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
- تو مگه كليد نداري محسن؟
- بي حواسيه ديگه مادر!
- از دست تو!
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
دخترک چهارزانو گوشه اتاق نشسته بود . آن اتاق صورتی با آن همه عروسک های ریز ودرشت سرگرمش نمی کرد.خرس قهوه ای کوچکش را پرت کرد و بلند شد .از اتاق بیرون آمد . مادرش ، مشغول دیدن سریال محبوبش بود. پدر ، کارهای شرکت را با لپ تاپ انجام میداد . خواهرش هم که درس داشت . اجازه بیرون رفتن از خانه را نداشت .به سوی اتاق بازگشت رفت کنار پنجره ..کوچه ، خالی ... آسمان ،آبی ... هوا ، سرد
+کاش فردا برف بیاد ... اونوقت مامان میذاره برف بازی کنم!
غرق تماشای رهگذر های خیابان بود ناگهان همه جا تاریک شد!
برق رفت ! ترسید .به سرعت از اتاق خارج شد.
-نترس دخترم برق رفت عزیزم
دقایقی بعد همه دور میز کوچکی که روی آن چند شمع بود جمع شدند.
همه نگران از این اتفاق!
-کی برق میاد مامان؟ درس دارم
-اهه کارام مونده هنوز
-جای حساس فیلم بودا !
دخترک اما خوشحال بود . نفس های گرم مادرش که توی صورتش میخورد به او احساس آرامش میداد.
همه دور هم!کنار هم!برق عجب چیز بدیست!خداکند دیگر به خانه ی ما نیاید!
دقایقی گذشت .. خیلی زود برق آمد .. هرکس به گوشی ای گریخت.
دخترک اما تنها و غمگین دست عروسکش را گرفته بود کنار همان میز کوچک که حالا خالی بود.
شب آمد و رفت ..صبح نیز هم ..ظهر همه بدجور درگیر کارها بودند .
عصر جنازه ی دختری کوچک ، برق گرفته و یخزده کنار کنتور برق بود!
جیغ های مادر ، شوکه شدن خواهر ، پدر مضطرب و پریشان
ساعاتی بعد جسم سرد کودک توی سردخانه تنها بود ... روحش اما در آسمان ها پرواز میکرد.
آرزویش براورده شد همه اعضای خانه پنجشنبه ها فارغ از کارو درس و دلمشغولی دور قبر کوچک جمع می شدند.
مادری بغض کرده ، خواهری با چشمان خیس و پف کرده ، پدری که میخواست اشک هایش مرئی نشوند و کودک که لبخند میزد با آن عروسک کوچک و دوستان جدیدش!
ارسال توسط نــاهـــــیــد
به پایین نگاهی انداخت، تا زمین فاصله زیادی داشت. نا امیدی، تمامی وجودش را فرا گرفته بود و هیچ چیز نمیتوانست او را بیش ازاین پایبند زندگی کند. حتی آواز دلنشین پرندگان هم که روزی روحش را جلا میداد، به نظرش گوش خراش میامد. آفتاب سوزان اواخر مرداد بر تنش میتابید و باد کم رمق و گرمی دنباله های بادبادکی را که بین شاخه های درخت گیر کرده بود تکان میداد. میدانست وقتی به سطح پیاده رو بیافتد دیگر زنده نخواهد بود. تصمیمش را گرفته بود نمیدانست بعد از مرگش چه خواهد شد و برایش هم اهمیتی نداشت. فقط به رهایی می اندیشید دلش میخواست هر چه زودتر خود را از این زندگی لعنتی خلاص کند. آنقدر برای ادامه زندگی بی انگیزه بود که به راحتی بر ترس خود از مرگ غلبه کرده بود. رنگش کاملا زرد شده بود و حال خوشی نداشت. دوستانش با نگرانی به او خیره شده بودند ولی هیچکدام برای منصرف کردنش حرفی نمیزدند چون میدانستند او خسته تر از آن است که بتوان برای نجاتش کاری کرد. برای آخرین بار به آسمان نگاه کرد و نفس عمیقی کشید وچشمانش را بست ولی ناگهان آنها را گشود و خود را پرتاب کرد. درهنگام سقوط به بالا نگاه کرد و آخرین چیزی که دید چشمان بادبادک بود که با حسرت به او خیره شده بودند. پیرمرد رفتگر در حالی که برگهای زرد رنگ چنار را از پیاده رو جارو میکرد زیرلب گفت: " واقعا چرا برگها وسط تابستون زرد میشن و میریزن؟ "
ارسال توسط نــاهـــــیــد
پسری جوان از کنار دختری که مانتوی سیری پوشیده و روسری که انگار مال خواهر کوچیکه اش بو د را به سر داشت و طناب قلاده سگی در دستش بود گذشت. پسر با چشمهایش سر تا پای دختر را خورد و متلکی آب دار به او انداخت ولی دختربدون کوچکترین واکنشی همچنان چشم به پسری که درون مزدای شرابی رنگی که کنار خیابان پارک کرده بود داشت. پسر از خودرو پیاده شد و دختر برای جلب توجه او دستی به سر سگش کشید و با ادا گفت: عجیجم داری لوش میشاااا پشرک شیطون. ولی پسر نه صدای او را می شنید نه او را می دید تمام فکر ذکرش پیش دختری بود که در فست فود شیک داشت پیتزا می خورد و موهای بلوند و پرپشتش از پشت و جلو روسریش بیرون ریخته بود. دختر حتی مزه پیتزا را هم حس نمی کرد همش دنبال فرصتی بود که به گارسون خوشتیپ و خوشگل که موهای پریشان و مشکیش بر پیشانیش ریخته بود و جذابیتش را دو چندان کرده بود نخ دهد. دختر الکی موبایل سامسونگ گالکسیش را از کیف چرمیش که از پوست خالص شتر مرغ دوخته شده بود در آورد و شروع کرد به صحبت کردن تا بلکه توجه گارسون جذاب را به خود جلب کند. دختر مو بلوند وقتی دید گارسون به طرفش میاید از خوشحالی داشت غش می کرد گارسون با لبخند گفت:خانوم اگه میل ندارید برش دارم؟ دختر چیزی نگفت. گارسون خوشتیپ پیتزای دست نخورده را برداشت و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت تمام هوش حواسش پیش خواهر چهار ساله مریضش و هشت میلیون پول عملش بود
ارسال توسط نــاهـــــیــد
فردا روز عمليات ماست.مرگرو خيلي راحت ميتونيم حس كنيم.همه ي بچه ها ميدونن اين اخر خطه.اتيشي كه فردا توش پا ميذاريم اگه خدام بخواد گلستون نميشه.من كه مردم برام گريه نكني!من تحمل ديدن اشكاي تورو ندارم.من جونمو دادم تا تو گريه نكني.راستي تو اخرين نامت گفتي كه حامله اي!
حالا كه حامله اي ديگه اصلا نبايد گريه كني.ي وقت كوچولومون ناراحت ميشه...قربونش برم...اگر پسر شد اسمشو بذار سيامك اگه دختر شد اسمشو بذار شيرين,وقتي هم بزرگ شد اگه پرسيد بابام واسه چي جونشو داد بهش بگو واسه اينكه تو بتوني ازاد باشي,براي اينكه هرجوري خواستي بگردي,واسه اين اينكه هرچي خواستي بتوني بگي.اصلا ما واسه همين انقلاب كرديم ديگه...واسه ازادي!وگرنه حكومت شاه چه ايراد ديگه اي داشت؟
((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
دزدکی نگاهش کردم. و این شده بود کار هر روزه ام!!!
سخت مشغول کلنجار رفتن به یک مشت گزارش کار و صورت جلسه هایی بود که روی میزش تلنبار شده بود. صورتش براق تر به نظر می رسید .شاید کمی عرق کرده بود.موهای خرمایی رنگی که اول صبح به یک طرف مرتب شانه شان کرده بود حالا روی پیشانی بلندش ریخته بودند.
همه ی این حالات وقتی به اوج جذابیت می رسید که مصرانه مشغول انجام کاری می شد.و گاهی که از ناهماهنگی بعضی نوشته ها کلافه می شد،دستی به چانه اش می کشید و چشمان عسلی رنگ کوچکش به نامعلومی خیره می شد!! ابروهایش را می انداخت بالا و گویا سعی می کرد جزئیات جلسه ای را بخاطر بیاورد و وقتی به نتیجه می رسید لبخندی از رضایت بر لبش نقش می بست و برقی در چشمان خسته اش می دوید.
همچنان محو تماشایش بودم که نگاهش از کاغذ ها کنده شد و همینطور که سرش را بالا می آورد تا مرا مخاطب قرار دهد گفت خانم امینی صورت جلسه هفته ی قبل اینجا نیست ممکن است دوباره برایم پرینت بگیرید
با شنیدن صدایش از دنیای خودم پرت شدم بیرون،هول شده بودم .نگاهم را سریع سنجاق کردم به مانیتور و با کلیک مداوم موس سعی می کردم خودم را بی تفاوت و مشغول کار نشان دهم
تنم داغ شده بود و نفسم در سینه گیر کرده بود.قلبم چنان محکم به در و دیواره سینه می کوفت که ارتعاشش در صدایم لغزیده بود.خودم را در صندلی فرو کردم تا پشت مانیتور پناه بگیرم .
گرمای حضورش را در حوالی خودم احساس کردم.سرم را برگرداندم تا مطمئن شوم .
دستش را گذاشته بود پشت صندلی ام و خم شده بود روی میز و با چشمانی که شیطنت در آن موج می زد خیره مانده بود به صفحه ی مانیتور،نگاهش را دنبال کردم و برآیند نگاه هردومان صفحه ی دسکتاپ خالی بود!!!
صدایش با لحنی ملایم و مهربان در گوشم پیچید : ببخشید می تونم بپرسم یک ساعته به چی این دسکتاپ نگاه می کنید؟؟!!!! ساعت از یک ظهر گذشته است .خانه نمی روید؟
و بعد بی آنکه منتظر پاسخی باشد کیفش را از روی میز برداشت و از در بیرون رفت
شاید خداحافظی هم کرد اما من از شدت ترس و خجالت در بی حضورترین لحظات روی صندلی چسبیده بودم. و فکر می کردم که چطور هنوز نرفته دلتنگ آمدنش شده ام!!
با یاد آوری اینکه فردا باز او را خواهم دید لذت شیرینی را زیر پوستم حس کردم
از جایم بلند شدم انگشتم را زیر کرکره بردم تا دور شدنش را نگاه کنم..........
یک روز دیگر گذشت در حالی که این عشق هر روز مرا فرسوده تر می کرد
ارسال توسط نــاهـــــیــد
دختر پشت چهارراه گفته بود که گل سرخ نشونه ی عشقه از میون رزهای سرخ ولیمویی و سفیدش یه دسته از رزهای قرمز رو انتخاب کرد ، هیچ وقت فرصت این پیش نیومده بود که براش یک دسته گل سرخ هدیه بیاره...
اما الان اینجا بالای سرش نشسته و براش یه دسته گل سرخ آورده و داره باهاش درد و دل میکنه
جنگ تو هیچ جای کره ی زمین قشنگ نیست و ممکنه با خودش خیلی چیزها به همراه بیاره ، بدبختی ، فقر ،فلاکت و تنهایی...
آره تنهایی...
جنگ ایران و عراق هم مثل همه ی جنگ های دنیا خیلی چیزها با خودش آورد نمونش صف های طولانی گوشت و مرغ و نون و... بود که باعث میشد صبح های زود زن ها و مردهای محل زنبیل به دست تند تند برن سمت تعاونی های محله ...
((((بـقـیــــه داســــتــان را در ادامــــه مــطـــلـب بــخــــونــــیــد))))
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخریسی روزگار را میگذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آبهای مدیترانه برد. مرد میخواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایستهای برایش باشد. کشتی در نزدیکیهای مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانوادهای رسید که حرفهشان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچهبافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خيلی هم شاکر بود. اما این عاقبت بخیری چندان نپایيد، چند سال بعد دختر در ساحل توسط بردهدزدی ربوده شد که کشتیاش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار بردهفروشیاش برد
(((( بــقــــیــه داســــتــــان را در ادامــــه مــطــــلـــب بـخــــونـــیــــد ))))
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
من تا اول دبیرستان هیچ دوست پسری نداشتم سرم تو درسم بود صفر کیلومتر بودم همه بهم میگفتن خیلی خنگی و از این حرفا ولی یه روز تو مترو بودم بلوتوثمو روشن کردم تا کلیپی چیزی دریافت کنم دیدم یکی از بلوتوثا یه شمارست شماره رو که گرفتم زود قعطش کردم بعدش پشیمون شدم که گرفتم از اون روز به بعد دیگه گوشیمو میزاشتم رو سایلنت که مبادا طرف بزنگه بعد مامانم بفهمه برام بد میشه گذشت و تا اینکه یه شب بهم اس ام اس داد اولش جواب نمیدادم ولی بعدش شیطون گولم زد که جواب بدم اسمش فرشاد بود20 سالش بود سوپر مارکت داشت بعد تصمیم گرفتم یه روز از مدرسه برمیگردم باهاش قرار بزارم من معمولا مامانم اجازه نمیده بیرون برم حتی با دوستام برای همین فقط بعد از مدرسه میتونستم ببینمش وقتی دیدمش ازش به نسبت خوشم اومد ولی نه اونجور که دلمو ببره بعدش که از پیشش رفتم بهم اس داد ازت خوشم اومده و اینا منم گفتم نمیخوام رفیق داشته باشم
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
اسمم مریمه تو یه خانواده متوسط بزرگ شدم پدرم کارمند بانک ومادرم دبیر زبان تک فرزندم چهره ی فوق العاده زیبا و جذابی دارم با عشق بیگانه بودم سرم تو لاک خودم بود همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم برخلاف هم سن و سالانم که به پزشکی و مهندسی علاقه دارند حسابداری رو خیلی دوست داشتم و سال اولی که کنکور دادم دانشگاه دولتی اصفهان قبول شدم دوست صمیمیم توی دانشگاه نیلوفر بود دوست زیادی نداشتم دخترا به خاطر چهره و درسای خوبم بهم حسادت میکردند توی دانشگاه پسری نبود که پیشنهاد دوستی یا ازدواج بهم نداده باشه راستش زیاد از این وضع راضی نبودم خستم میکردند زیاد ترم دوم دانشگاه بودم عموم مالک یه شرکت خصوصی توی ترکیه بود بهم گفته بود درسم تموم بشه به عنوان حسابدار میبرتم پیش خودش خیلی خوشحال بودم و فقط درس میخوندم تنها دلخوشیم تودوران دانشجویی نیلوفر بود باهم خیلی تفریح میرفتیم و خوش بودیم اخرای بهمن بود که خونه رو به سمت دانشگاه ترک کردم بدجور سوز میومد وقتی وارد دانشگاه شدم متوجه شدم کلاس تشکیل نمیشه اون روز همین یه کلاس رو داشتم راستش خوشحال شدم و چون نیلوفر نیومده بود اماده شدم برم خونه منتظر اتوبوس بودم که دیدم یه ماشین مدل بالا جلو پام ایستاد عادی بود محل نذاشتم و اونم سریع شیشه رو داد پایین زیر چشمی نگاش کردم
((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))
ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
هوای مطب گرفته و گرم بود. ساعت چهار بعد از ظهر نوبت داشتم. بعد از یک ترافیک خسته کننده یک ساعت دیر رسیده بودم. وارد مطب که شدم با خودم فکر کردم اینهمه آدم کی از خانه راه افتاده اند که الان گوش تا گوش سالن انتظار نشسته اند و چانه شان گرم صحبت شده. یک صندلی خالی کنار در دستشویی گیر آوردم و راهم را به طرفش کج کردم. حس می کردم همه ی چشمها به کفشهایم است و همه ی گوشها به صدای تخ تخشان! به بهروز که پرسیده بود «تو چرا همیشه کتونی می پوشی» گفته بودم «هر وقت با کفش پاشنه بلند راه میرم فکر می کنم همه شهر دارن نیگام می کنن» یک ماه بعد, کادوی تولدم را که باز کردم از دیدن یک جفت کفش مشکی پاشنه بلند که کنارش یک پاپیون مخملی داشت حسابی جا خوردم. گفت«بذار همه نیگات کنن, نترس قورتت نمیدن» و خندیده بود. نگفتم که از بچگی عاشق پاپیون بوده ام اما از وقتی شنیدم «دیگه بزرگ شدی» کفش و لباس پاپیون دار نپوشیده ام.
روی صندلی ولو شدم. انگار خیلی رنگ پریده بودم و زیادی نفس نفس میزدم که پیرزن صندلی کنارم از کیفش چندتا شکلات بلور درآورد و داد دستم «بخور مادر, فشارت بیاد بالا» دور لبهایش پر از چین و چروکهای ریز و درشت بود که وقتی لبخند زد همگی به گوشه ی چشمهای سبز یشمی اش منتقل شدند» یاد سمیرا افتادم که به پر و پای مادر پیچیده بود«امسال واسه دانشگاه لنز سبز یشمی می خری؟ با اون مانتو قهوه ای تیره ام که از تارادیس خریدم خیلی آس میشه, اگه موهام رو هم قهوه ای روشن کنم, همون رنگی که پارسال یسنا کرده بود
((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید ))))
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 17 خرداد 1392برچسب:
داستانک طنز,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانکده,
داستان,
داستان عاشقانه,
داستان ادبی,
داستان پندآموز,
داستان واقعی,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
روز چهارشنبه فرا رسید .صبح همون روز یک دلشوره عجیب همراه با نفرت و عشق در قلبش وجود داشت .
به هر حال او مجبور بود که به آن مهمانی بره و خودش هم دوست داشت ببینه کیه که رقیبش شده؟
بعد از ظهر شده بود همه آماده به سوی مهمونی راه افتادند
هر لحظه که به مهمونی نزدیک و نزدیکتر می شدند او دوست داشت فریاد بزنه ،گریه کنه، .......می خواست همه از رازش با خبر بشن ،نزاره این عقد صورت بگیره ،اما یک چیز مانع می شد
وارد مهمونی میشن و اولین کسانی که می بینن پدر مادر اشکان است که با خوشرویی به سمتشان میایند ولی نگار مثل گذشته ها باهاشون رفتار نمی کنه یک احوال پرسی سرد و به یک کناری میره
از طرف در صدای سوت و دست می آمد سرش رو می چرخونه به سمت در و می بینه که اشکان و نامزدش دارن وارد سالن می شن و مهمونها هم پشت سرشون شادی می کنن
او به عروس یک نگاه معنی داری می اندازه و سرتاپاشو برنداز میکنه خوب که نگاه میکنه میبینه زیاد باهم فرقی ندارند ولی این حسرت تو ذهنش همیشه نقش می بنده که می تونست جای اون باشه
ولی الان جایگاه فرق کرده
اشکان متوجه نگاهای معنی داره نگار میشه و می فهمه این نگاها یعنی چی ((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
تاریخ: پنج شنبه 16 خرداد 1392برچسب:
داستانک طنز,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانکده,
داستان,
داستان عاشقانه,
داستان ادبی,
داستان پندآموز,
داستان واقعی,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
صبح از راه میرسه و نگار از خواب بیدار میشه و خوشحال به نظر میرسه چون دیشب یه خواب خیلی خوب دیده که خیلی دوست داشت این خواب به واقعیت میرسید
از اتاق میزنه بیرون با مادرش روبه رو میشه صبح بخیر میگه و میره دست و صورتشو می شوره و به سمت میز صبحانه میاد
همه دور میز جمع هستند به همشون صبح بخیر میگه و پشت میز میشینه و شروع می کنند به صبحانه خوردن مشغول صبحانه خوردن هستند که تلفن خونه به صدا در میاد نگین خواهر کوچک نگارکه یک سال ازش کوچکتره میره گوشی رو بر می داره:
__الو
سودابه__الو سلام نگین جان مادرت خونه هست؟
نگین_ سلام سودابه خانم حال شما خوبه ؟ بله مادرم هست گوشیو نگه دارید
او که میفهمه پشت خط سودابه خانم مادر اشکان هستش خیلی خوشحال و هیجان زده میشه آخه فکر می کرد که آخرش برای خواستگاری پاپیش گذاشتند
مادر میره و گوشیو بر میداره و شروع میکنه به صحبت کردن و وقتی که حرفهاشون تموم میشه خداحافظی می کنه و گوشیو می زاره و به سمت میز میاد میگه :
__یه خبر خوش دارم الان سودابه خانوم بهم گفت که........((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
تاریخ: پنج شنبه 16 خرداد 1392برچسب:
داستانک طنز,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانکده,
داستان,
داستان عاشقانه,
داستان ادبی,
داستان پندآموز,
داستان واقعی,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
لب پنجره نشسته بود
نسیم خنکی می وزید و اونو به سمت رویاهاش هدایت می کرد
که یک دفعه زنگ تلفن به صدا در میاد
دوست نداشت از اون فکر توی ذهنش در بیاد بی تفاوت به تلفن به افکارش ادامه میده ولی کسی که پشت تلفن بود ول کن نبود مجبور میشه تلفن جواب بده
الهه بود پشت خط دوست نگار
الهه :سلام کجایی دختر چرا دیر جواب داد ی آماده شو داریم میایم دنبالت فعلا
نگار همینجوری پشت تلفن خشک مونده بود آخه الهه اصلا اجازه نداد نگار حتی سلام کنه و گفتگو رو قطع کرد بود
نگار تازه یادش میوفته که با دوستاش قرار بود برن نمایشگاه نقاشی
پس میره حاظر میشه مانتو مورد علاقشو تنش میکنه شال آبی شو سر می کنه به سمت آینه میره موهاشو روپیشونیش میریزه و مرتبشون میکنه بعد میره سمت حیاط قدم میزنه و دوباره اون خیالات به ذهنش میاد توی دلش میگه
_یعنی میشه آرام جانم یه روز با هم باشیم با هم قدم بزنیم آیا روزی میشه که دستم را به آرامی بگیری و نوازش کنی مثل این نسیم...............آیا روزی میشه که تو مال من بشی ................مال خود خودم
نگار تو همین خیالات بود که زنگ خونه به صدا در میاد میره در باز می کنه پشت در دوستاش بودن فورا در می بنده داخل ماشین میشه و با دوستاش به سمت نمایشگاه نقاشی راهی میشن
**************((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))*************
ادامه مطلب...
تاریخ: پنج شنبه 16 خرداد 1392برچسب:
داستانک طنز,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانکده,
داستان,
داستان عاشقانه,
داستان ادبی,
داستان پندآموز,
داستان واقعی,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
استوخونام خیلی درد میکنه دارم صدای آه و ناله هاشونو میشنوم همه
جام کبود شده اما طوری میزنه که به صورتم آسیبی نرسه تا پدرم
متوجه نشه .خدای من استوخونام خیلی درد داره تو همین لحظه ها
یاد روزی افتادم:بابا خونه نبودمامانم اومد و گفت که برم نهار بخورم
ولی من با داد و فریاد و عصبانیت گفتم که بره بیرون خدایا
من چیکار کردم؟سر مادرم داد زدم؟مادری که این همه به خاطرم
زحمت کشید من چقدر بی فکر بودم.
همین طور که داشتم خودمو سرزنش می کردم دوباره وارد اتاق شد
و گفت: پاشو خبر مرگت برو رخت ها رو بشور بلند شدم و به حیاط رفتم همون لحظه یاد مامانم افتادم : کمرش درد میکرد و در عین حال داشت لباسارو می شست اما من بی اعتنا ازجلوش رد شدم ولی حالا......................................................................؟؟؟
بعد از شستن لباسا به اتاقم رفتم و تا شب توی اتاق خالی و تاریک نشستم.شب بابا اومد خونه و صدام کرد تا چیزایی رو که خریده بود از دستش بگیرم به زور میتونستم رو پاهام وایسم پرسید
چی شده؟ بهانه آوردم و خودم رو به کار های دیگه مشغول کردم
بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره رفتم تو اتاق و مشغول به
خوندن درسام شدم بابا اومد تواتاق همین که چشمم بهش افتادچشام پر از اشک شد زود اشکامو پاک کردم فکر کنم شک کرده بود آخه خیلی وقت بود که این حالمه ولی وقتی شروع به حرف زدن کرد نتونستم جلوی خودمو بگیرم انگار زن بابام پرش کرده بود
بابام هم تا تونست کتکم زد.اون یکی عزرائیل هم داشت اون طرف به من میخندید دلم میخواست برم و تا میتونستم زیر پا هام بزنمش
ولی حیف که همش خیال بود .
دیگه حتی توان حرکت رو هم نداشتم . کم کم خوابم برد بعد نصف شب بیدار شدم و کمی به فکر فرو رفتم اول خواستم خودکشی کنم اما
جرأ تش رو نداشتم دیدم تنها راه فراره اما کجا باید میرفتم؟
رفتم سر فکر اولی خوب اون یه کم بهتر بود لاقل آواره نمی شدم بعد روی یه برگه نوشتم خودکشی بهتر است وقتی زندگی برایت جهنم باشد.و پایین ورق نوشتم مادر همین که اسم مادر رو نوشتم شروع به گریه کردم کم کم چشمهام بسته شد نمیدونم چی شد هر کاری میکردم نمیتونستم بازش کنم اما ناگهان با فشار زیاد چشامو باز کردم داشت صدای آب میومد
بلند شدم کنار پنجره رفتم مامانم داشت حیاط رو میشست
تاریخ: چهار شنبه 15 خرداد 1392برچسب:
داستانک طنز,
داستانک,
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانکده,
داستان,
داستان عاشقانه,
داستان ادبی,
داستان پندآموز,
داستان واقعی,
ارسال توسط نــاهـــــیــد